کابل و شاهنامه فردوسی
کابل و شاهنامه فردوسی
سر بیگناهان کابل چه کرد
کجا اندر آورد باید بگرد.(شاهنامه فردوسی ،ص 202).
دل بیگناهان کابل مسوز
کزین تیرگی اندر آید بروز ( شاهنامه ص 203 )
ز کشمیر و از کابل و نیمروز
همه سرفرازان گیتی فروز. ( شاهنامه ص 788 )
کابل بی گمان قدیمترین شهر و پایتخت جهان است که مسیر طوفانی خویش را با فراز و نشیب چون اشعه فروزان و نگین انگشتر الماس بالای تاج فروزنده هندوکش میدرخشاند.دو ابرکوه آسمایی و شیردروازه در حقیقت چون بالهای عقاب آریانا و خراسان دیروز و افغانستان امروز در فضایی لایتناهی کهکشان به پرواز است. اما این پرواز را دژخمیان ندرتا" مانع میشوند اما نمیتوانند از پرواز این شاهین غرور افرین بکاهند.
بلی !
کابل مادر شهر ها ، ام البلاد رستم و زال، قصر خضرا رودابه، نیایشگاه شیوا و منزلگاه ملیون ها هموطن سرزمین درد کشیده مان ؛ سوگمندانه انتظار دوباره زندگی کردن را می کشد.
کابل در شاهنامه با نام کابل ، کابلی و کابلستان چنان قد افراشته است که سر تا پایان شاهنامه مملو از قصه و تاریخ و داستان این دیار ملکوتی را به نوا و هوا و صدا دارد. هر سطر شاهنامه با داستان از کابل و طبیعت کابل و شاه کابل مهراب شاه و فرزانگان کابل سیندخت و رودآبه و آمدن زال و رستم و نشانه قدم های سیاووش ، کیخسرو، کاووس، کیقباد، شغاد و بالاخره شمشیر و خنجر کابلی در لای صفحات شاهنامه شاهد مدعا ما است .
باید بی پرده گفت : شاهنامه یعنی کابل . در هر داستان شاهنامه پای کابل دخیل است . تنها در آمدن زال به کابل در حدود 20 بار از کابل نام میبرد این خود میرساند که اگر کابل را از شاهنامه بیرون کنیم ، شاهنامه فردوسی برهنه میشود و یا شاهنامه با همه عظمت و بزرگی خویش به کابل سرخم میکند و به زمین می افتد.
کابل که از بدو تولد تا امروز حیثیت پایتخت صد ها شاه و امپراطور رابه خود اختصاص داده است اگر احیانا" در زمان غزنوی و غوری و سلجوقی وخوارزمشاهی تاج پایتختی را برسرنداشت اما هیج زمامداری فوق الذکر؛ مجزا از کابل نمیتوانست ؛ امپراطوری تشکیل بدهند. کابل این شهر خوبرویان ، کابل گرشاسب جد اعلای رستم جهان پهلوان معروف، در شهر کابل عاشق پری چهره کابلی شد ، زال عاشق رودابه کابلی شد، که در نتیجه؛ تولد رستم پیلتن، ثمره این وصلت بود.
کابل مرکز تجارت شرق و غرب و مرکز سلطنت بابر و پسرانش، باغ ها و تفرجگاه حرم سلاطین و معبد هندوشاهان و برهمن شاهان و بوداییان و بالاخره مرکز فرهنگی و ثقافتی اسلامی تا هنوز دیوار های آسمایی و شیردروازه را در حریم خویش استاده دارد .
کابل پایتخت درانی ها با چهره جدید و زیبا و هزاران داستان ناگفته تا هنوز نفس می کشد.
اما امروز این چهره زیبا را زخمی نموده اند چند دهه است به رویش تیزاب پاشیده اند. سالهای پسین در حقش ناروا کرده اند در گوشه هایش دیو و دد منزل کرده است و قصور و ابنیه اش با خون رنگین نموده و با با دیده های ناروا به کابلیان جفا میکنند .
زیر نویسها :
برای نوشتن این متن از داستان های شاهنامه فردوسی استفاده شده است .شاهنامه چاپ بروخیم، بهکوشش مجتبی مینوی، عباس اقبال آشتیانی، سلیمان حییم و سعید نفیسی ، تهران ، 1315 هـ ش
شاه محمود محمود فرزند مرحوم میرزا غلام نبی هستم به تاریخ 19 ماه جدی 1332 هجری شمسی مطابق 9 ماه جنوری 1954میلادی در ساحه رنگریزان شهرآرا کابل زاده شدم در سال 1340هجری شمسی شامل مکتب قاری عبدالله خان واقع ده افغانان شدم ودر سال 1346هجری شمسی بعد از سپری نمودن امتحان کانکور به لیسه حبیبیه دروس خودرا تا صنف دوازدهم ادامه دادم در سال 1351 هجری شمسی از این لیسه فارغ گردیدم وجهت ادامه تحصیلات عالی به پوهنحًی ادبیات وعلوم بشری پوهنتون کابل شامل شدم (1352هجری شمسی=1973میلادی). فراغت از پوهنحًی مذکور (رشته تاریخ وجغرافیه)در سال 1355هجری شمسی وشمولیت به وظیفه به حیث معلم اجتماعیات در لیسه ابن سینا کابل در سال 1356هجری شمسی صورت گرفت. درماه حوت 1358 هجری شمسی بعد از سپری کردن امتحان کدر پوهنحًی علوم اجتماعی پوهنتون کابل به حیث استاد تاریخ در دیپارتمنت تاریخ عمومی این پوهنحًی پذیرفته شدم .درجه ماستری تاریخ افغانستان (داخل خدمت) را در سال 1365هجری شمسی حاصل کردم درطول سالهای خدمت مضامین تاریخ قرون وسطی کشور های همجوار افغانستان (هند ،چین،آسیای مرکزی، فارس و شرق میانه) را تدریس نمودم